![]() |
![]() |
|
| هفت شهر عشق را عطار گشت / ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم |
|
روز شهریور تا مدت ها تصورم بر این بود دلیل عمده ی عوام ماندن مردم کم سوادی و عدم دسترسی به مقولاتی چون رسانه ی آزاد و اینترنت و ماهواره است. این که مردم به اخباری که از کانال های سانسور شده و دچار خودسانسوری شده دسترسی دارند و اکثر کسانی که به اطلاعات سانسور نشده دسترسی دارند و تحصیل کرده اند کمتر در دام عوام فریبی می افتند. ولی همانطوری که هر اصلی استثنایی دارد این اصل نیز همینطور است. یکی از آشنایان ما ماهواره دارد ولی طرفدار شدید احمدی نژاد است و هرچه صدا و سیمای میلی ایران پخش می کند را باور می کند و قبول دارد. البته تحصیل کرده نیست دوستی حقوقی دارم که چندی قبل کمی با هم گفت و گو داشتیم او تحصیل کرده است البته طرفدار متعصب احمدی نژاد نیست ولی حرف هایش خیلی شبیه حرف های بیست و سی است. سطح سواد زیاد است عمق سواد کم. وقتی گفتم دور بودن از سیاست تضمینی برای امنیت داشتن نیست و مثال ندا را زدم گفت ندا کیه؟! وقتی کمی توضیح دادم گفت آهان همونکه تو «اغتشاشات» کشته شد! مشکل ایران تنها کم سوادی یا رسانه ی مستقل نداشتن نیست. مشکل ایران نداشتن دید عمیق است. نداشتن فکر باز و مسموم نشده است. نداشتن تفکر انتقاد کننده و تحلیل کننده است. و برای حل این مشکل زمان زیادی لازم است. شاید چند نسل باید تلاش کنند تا نسل های بعدی از تلاش هایشان استفاده کنند که اگر خودشان سوختند لااقل نسل های بعدی معنای ایران آزاد را با عمق وجود درک کنند و از استبداد در اشکال گوناگونش تنها داستانی تاریخی در ذهن بماند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/08/05ساعت 0:15 توسط فاطمه مهرعلی زاده |
|
|
روز فروردین اولین بار که با ماده ی 12 قانون مجازات اسلامی مواجه شدم تصور ابتدایی ام این بود که این ماده واقعا اسلامی است و درست ولی به مرور که بیشتر وارد عالم حقوق می شدم و بیشتر مطالعه می کردم ابتدا با جرایم موجود در کتاب حدود مشکل پیدا کردم. سنگسار را می دیدم ولی اثری از آن در قرآن نمی دیدم. قطع دست دزد را می خواندم و می دیدم آیه ی قرآن به قطعیت و صراحت چنین حکمی نمی دهد. ما در دوره ی لیسانس ادبیات درسی دو واحده داشتیم با نام «آشنایی با علوم قرآنی» که هر چند هنوز هم ربط این درس را با دروس ادبیات درک نکردم ولی به من کمک بسیاری کرد به خصوص استاد این درس «دکتر خرمی» که حافظ کل قرآن هم بود. آموزه های این درس در این تحلیل ها نقش بسیاری داشت به همراه مطالب کتاب «عقل فقهی» نوشته «حجة الاسلام عباس یزدانی». هر چه بیشتر دقیق می شدم با ایرادات بیشتری مواجه می شدم تا اینکه یک روز جرقه ی اصلی این نظر در ذهنم زده شد. چون تا قبل از این اتفاق تنها مشکل را تحلیل های نادرست فقها در تعیین مصادیق حدود و مجازات های آن می دانستم ولی اصل این تقسیم بندی هنوز در ذهنم مخدوش نشده بود. یک روز داشتم کتاب «قانون مجازات اسلامی در نظم حقوقی کنونی» اثر آقایان «رضا شکری» و «قادر سیروس» را در باب حدود می خواندم. در ذیل یکی از مواد به حدیثی برخوردم که مضمونش چنین است: که احتمالا حضرت امام صادق در پاسخ به کسی که از ایشان در رابطه با مجازات شخصی که جرمی حدی را مرتکب شده بود تقاضای گذشت و بخشش را تقاضا نموده بودن گفتند که حد که حق من نیست تا از آن گذشت کنم. همان لحظه بحثی از حقوق جزا به ذهنم خطور کرد که مطابق آن در جرایم یک بازپرس یا داستان و کلا مراجع رسیدگی کننده به جرم توان این را ندارند که متهم را مورد عفو قرار دهند و بدینوسیله از اجرای مجازات جلوگیری کنند زیرا این امر حقی عمومی و متعلق به جامعه است و نه فرد. با خودم گفتم این حدیث دارد به این امر اشاره می کند. قبل از این هم تحلیل متفاوتی ـ البته ظاهرا متفاوت ولی در باطن تنها تحلیلی منطقی ـ از حدیث «انت و مالک لابیک» داشتم که آن را بر اساس روایت مربوط به این حدیث انجام دادم. که مطابقش هیچ خصوصیت خاصی برای این حدیث نمی شناختم و معتقد بودم که این امر یک مسئله ی کاملا طبیعی بوده که توسط پیامبر برای حل یک اختلاف در مورد ارث بیان شده بود. ولی فقها کار را تا این حد بالا بردند که سرقت و حتا قتل فرزند را توسط پدر و حتا جد پدری جایز دانستند. همین خرده مسایل اندک اندک زیاد شد و من را قانع کرد که اصلا این ماده صحیح نیست و اصل ماجرا چیز دیگریست. دوستان به آن آخرین کلمه ی پست قبلی توجه کنند. اصولا چون ادبیات خوانده ام برای کلمات بیش از دیگر افراد ارزش قائلم و کلمه ای را بی دلیل انتخاب نمی کنم «ولی...» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/07/19ساعت 1:9 توسط فاطمه مهرعلی زاده |
|
|
روز اسپندارمذ یکی دو سال است که ماده ی 12 قانون مجازات اسلامی فکر من را به خود مشغول کرده. من به مرور به این نتیجه رسیدم که هر حکمی را که به نام اسلام به ما معرفی می کنند باید با عقل و نیازهای امروز و یافته های علمی مطابقت داشته باشد؛ در غیر اینصورت یک جای کار می لنگد، یا آن حکم اسلامی نیست و ریشه در اسلام ندارد یا تحلیل غلطی از آن شده یا به شکل نادرستی اجرا می شود مثلا سنگسار؛ همه از نظر حقوق بشر و یافته های جرم شناسی و ... از این مجازات انتقاد می کنند و در تلاشند تا یک جور این قانون را دور بزنند در حالی که سنگسار یک حکم کاملا غیر اسلامی است و هیچ ربطی به اسلام ندارد (می توانم ثابت هم بکنم) یا حجاب، نگاهی به جامعه ی ایران نشان از مشکل داشتن دختران و زنان ایرانی با این حکم اسلامی دارد ولی آیا این مسئله مربوط به نادرست بودن حجاب دارد قطعا نمه ولی مشکل اصلی در نحوه ی اجرای این حکم است. این حکم اصلا نباید به این صورت اجرا شود حجاب امری نمادین صرفا برای زنان مسلمان است و نه غیر مسلمان (در حالی که کار به اجباری شدن حجاب برای مانکن های پلاستیکی مغازه ها هم کشیده شده!!!) یا امر به معروف و ... در مورد ماده ی 12 هم همین مساله وجود دارد این شکل تقسیم بندی جایگاهی در جامعه ی امروز ندارد ولی مدام گفته می شود حکمی است اسلامی و لابد لایتغیر. همین مسئله عدم همخوانی باعث شده من به فکر فرو بروم که کجای کار اشکال دارد. به مرور به این نتیجه رسیدم که این امر هیچ ربطی به اسلام ندارد و تحلیل های کاملا تحت اللفظی فقها بدون استفاده از تحلیل های عقلانی موجب ایجاد این مسئله شده است. حالا هم قصد اثبات این مسئله را دارم چون هرچند برای من این مسئله ثابت شده است ولی برای دیگران می خواهم آنقدر دلیل و مدرک جمع کنم که کسی نتواند ایرادی بگیرد. فعلا مشغول جمع آوری منبعم پارسال که برای اولین بار شروع به این کار کردم نشناختن منابع غیر فقهی و کمی وقت (آماده شدن برای کنکور) این کار را عقب انداخت ولی حالا به جد می خواهم این کار را پیگیری کنم هرچند با حرکتی آهسته و قدم قدم. البته هنوز مشکل نشناختن منابع غیر فقهی وجود دارد ولی کمی مقاله جمع کردم و فعلا روی این ها کار می کنم تا انشاءتلله مشکل منابع غیر فقهی حل شود. بزرگ ترین مشکل من تازه بودن این موضوع است سعنی کسی تا به حال روی این مساله کار نکرده این امر هم خوب است (خوب نو بودن موضع خودش یک حسن است) هم بد (خب منبع نیست و همه ی کارها و تحلیل ها ناچاراً از خودم است) داخل پرانتز: (مادرم دوست ندارد من حرف سیاسی بزنم منم موقت سکوت می کنم چون نمی خواهم ستاره دار شوم ولی...) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/07/05ساعت 3:37 توسط فاطمه مهرعلی زاده |
|
|
سال ها پیش انقلاب کردیم تا حکومتی خودکامه را قانونمند کنیم گفتیم سلطنت باشد ولی قانونمند باشد گفتیم شاه باشد ولی مسئول باشد ولی پاسخگو باشد شاه ماند ولی مسئول نه شاه ماند ولی مشروطه را به خواست خود تعبیر کرد و خودکامگی در جامه ی قانونمداری ماند بار دیگر انقلاب کردیم گفتیم اصلا شاه هم دیگر نماند حکومتش خودکامه است قانونمدار نیست پاسخگو نیست او رفت و حالا سی سال می گذرد آیا واقعا همه چیز از این رو به آن رو شده؟ آیا واقعا دادگری در ایران بیداد می کند؟ مخالف من هم حق دارد سخنرانی کند؟ میکروفون دراختیارش می گذاریم؟ چه شد که اینطور شد؟ چه شد که هنوز داریم دایره وار به دنبال راه خود می رویم ولی به جای رسیدن به مقصد به جای اوّلمان باز می گردیم؟ دارم سعی می کنم برای این سوال ها جوابی پیدا کنم. تنها چیزی که می دانم که انتظاری بیهوده است که دیکتاتوری ای که قرن ها بلکه هزاره ها در ایران حاکم بود یک شبه برطرف شود. باید انتظار کشید. باید تلاش کرد نه برای تغییر حکومت. نه برای تشکبل رژیمی جدید. بلکه برای تغییر مردم این ماییم که باید دیکتاتوری را از ذهن هایمان بزداییم کاری که در این سی سال رخ نداد هنوز در ذهن های ما دیکتاتوری همچنان در حال حکومت است و برای همین پذیرفتیم ایران همیشه همین خواهد ماند دیگر تلاشی برای تغییرش نمی کنیم. دیوارهای روزگار محو شدنی اند دیوار ساخته شده در ذهن نه دیوارهای ذهنمان را باید ابتدا نابود کنیم ------ صدا و سیمای استانی مازندران هم کج دار و مریز راه می رود یک شب ربنای شجریان را پخش می کند و یک شب نه به کجا می رود خودش هم فکر نمی کنم بداند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/06/18ساعت 5:31 توسط فاطمه مهرعلی زاده |
|
|
روز گوش عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست، بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی. عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست، بلکه؛ گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاری است. عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست، بلکه؛ پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته است. عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست، بلکه؛ نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آنها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی. عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست، بلکه؛ ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی. عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست، بلکه؛ نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد. عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست، بلکه؛ به دست فراموشی سپردن قشنگترین احساس زندگی است. عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست، بلکه؛ یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمهاست. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/06/14ساعت 4:29 توسط فاطمه مهرعلی زاده |
|
|
روز؟ در حیرتم از مرام این مردم پست / این طایفه ی زنده کش مرده پرست تا هست به ذلت ببرندش به جفا / تا مرد به عزت ببرندش سر دست (فکر کنم شاعرش اقبال باشد) چند روز پیش شوهر عمه ام (بزرگترین شوهرعمه ام که تقریبا دور و بر هشتاد سال سن داشت) فوت کرد. بگذریم این روزها دارم کتابی (به صورت فایل پی.دی.اف) می خوانم از آقای اکبر گنجی به نام «مانیفیست جمهوری خواهی» (بخش اولش را، هنوز دو بخش دیگرش را دانلود نکردم) کتاب فوق العاده جالیست. هرکه آن را نخوانده «نیم عمرش بر فناست» فوق العاده زیبا و موشکافانه مسایل سیاسی و مشکلات ایران را تحلیل کرده اند. این بخش از کتاب در سال 81 نوشته شده زمانی که در زندان اوین بودند و 121 صفحه است. برای همین دارم در محیط Word پیاده اش می کنم تا صفحاتش کم شود و پول پرینت کمتری بدهم. اینطور که من حساب کردم حدودا 36 صفحه ی Word می شود. این هم لینک های این کتاب: بخش اوّل: http://redinblack.netfirms.com/manifest بخش دوم: http://news.gooya.ws/politics/archives/029281.php بخش سوم: http://ganjy.blogfa.com/post-86.aspx |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/06/01ساعت 5:2 توسط فاطمه مهرعلی زاده |
|
|
روز آذر همین از غم نه تنها چشم خونپالای من گرید که همچون نخل باران خورده سر تا پای من گرید (مهدی اخوان ثالث) چهل روز گذشت چهل روز است که دیگر ملت ایران رنگ سپیدی ندیده چهل روز است که عزیزانمان را در دل خاک به یادگاری برای تاریخ نگاه داشته ایم تا از تیر بی امان طعنه و تهمت و دروغ در امان نگاهشان داریم چهل روز است که ایران رنگ شادی را ندیده تنها برای اینکه نمی خواهد بگذارد دیگران بر روی خون هایی که به ناحق برای آزادی خواهی ریخته شده تخت های عاجشان را بنا کنند چهل روز است که ایران خون است و مرگ و عصیان چهل روز است که ایران برای ایرانیان آن ایرانی نیست که به جانش کشتند و جان دادنش آب آه، این چهل روز ها کی به پایان می رسند؟ آه از این تاریخ تکراری ایران که هر چه خون می دهند و خون می ریزند تغییر نمی کند فریاد می زنند، صدایشان در گلو می شکند و گوش شنوایی نیست می ایستند، ایستادگیشان را هدف گلوله قرار می دهند کی می گذرد این روزهای تلخ؟ کی می گذرد این دوران ستم؟ کی تمام می شود این تاریخ خسته کننده ی سرشار از سیاهی؟ کی می شود به آرامی در ایران زندگی کرد و به ایرانی بودن خود نازید؟ در ایران بود و آرامش داشت و از فردای خود مطمئن بود و نگرانی نداشت؟ از انگ ها خبری نباشد از تیرهای بلای بی امان زمینی که به نام آسمان بر مردم می بارد خبری نباشد از سوزن های دوزنده ی لب ها خبری نباشد از تیشه هایی که ریشه ایرانیت و انسانیت و اسلامیت را هدف گرفته خبری نباشد از ذبح شرعی اسلام توسط اسلامیان خبری نباشد از قربانی شدن انسان و انسانیت در مسلخگاه قدرت خبری نباشد تا کی باید خون بدهیم؟ تا کی باید بایستیم؟ تا کی؟ این چهل روزها کی به پایان می رسد؟ آیا باز هم باید گفت: «این روزها که می گذرند شادم که می گذرند» کی این حصارها برداشته می شوند؟ کی این زنجیرها شکسته می شوند؟ باز هم عید خون باز هم رقص مرگ باز هم تکرار تاریخ ------------ راستی چه خبر از عزت ابراهیم نژاد؟ راستی چه خبر از زهرا بنی یعقوب؟ راستی چه خبر از حافظه ی کوتاه مدت ما ایرانیان؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/05/09ساعت 4:52 توسط فاطمه مهرعلی زاده |
|
|
روز خرداد اگر این متن را ننویسم می ترکم دوستی دارم (یا بهتر بگویم داشتم) که طرفدار شدید احمدی نژاد است (که این را بعد از انتخابات فهمیدم چون او را عاقل تر از این حرف ها می دانستم)؛ چون به هر دری می زدم دریغ از یک دلیل درست حسابی و خالی از توهین از طرفداران احمدی نژاد برای صحت این انتخابات پیدا نکردم گفتم از او که اینطور سنگ ا.ن. را به سینه می زند بخواهم برای من که دوست او هستم بیاید و دلایل عقل پسند ارائه کند(نه از این آب دوغ خیاری هایی که هر روز بیست و سی و زجا نیوز و انصار نیوز و کیهان به خورد کا می دهند طوری که گاهی احساس می کنم ایران را سراسر بیمارستان روزبه می بینند و تصور می کنند با یک عده نادان طرفند) تا بدانم حرف حساب امثال او چیست؟ البته او می دانست که من طرفدار کروبی هستم می دانید جوابش چه بود؟: «اولا مگه اونایی که به کروبی رای می دن عقل هم دارن که واسشون دلیل عقل پسند بیارم ثانیا رئیس جمهور منتخبه دلیلشم رای عقل اکثریته» جالبه گویا بددهنی به قدری بین طرفدارای این موجود همه گیر شده که دیگه دوست و دشمن سرشون نمی شه. حتا برای من که دوستش هستم هم حاضر نیست کمی مؤدبانه تر صحبت کنه اونوقت ... نمی خواهم این اس.ام.اس. را پاک کنم تا دلیلی باشد برای من که بگویم: عقل و منطق پیش کش کمی ادب داشته باشید گویا اینها اصلا کسی جز خودشان را داخل آدم حساب نمی کنند که بخواهند برایشان دلیل و مدرک رو کنند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/05/06ساعت 4:36 توسط فاطمه مهرعلی زاده |
|
|
روز اشتاد دوستان من می دانند که من طرفدار پر و پا قرص کروبی بودم (هنوزم هستم) ولی الان در شرایطی هستیم که دیگر بحث سر کروبی و میرحسین نیست بحث سر غصب حق ملت و خون های ناحق ریخته شده است. دیگر رنگ سبز هیچ تعلقی به موسوی ندارد و مختص طرفداران او نیست بلکه به همه ی کسانی تعلق دارد که مخالف حکومت مجدد احمدی نژاد هستند و معتقدند که رای شان به تاراج رفته. من که در دوران انتخابات برای کروبی تبلیغ می کردم و نظرهایی برای مخالفت با موسوی داشتم الان مانتوی سبز می خرم بلوز سبز می پوشم حتا مچ بند سبز هم دارم. به قول یک کامنت گذار در وبلاگ یک لیوان چای داغ این رنگ تبدیل شده به نماد آزادیخواهی در جهان. به طوری که در وبلاگ نوید سه هزارخواندم حتا کسانی که ایرانی نیستند هم برای همراهی و همدردی با فریاد آزادی خواهی ایرانیان از این رنگ استفاده می کنند. این رنگ همان سبز سیدی معروف یا به قول دوستان! لجن، الان به خوشرنگ ترین رنگی تبدیل شده که می شناسم. راستی چه حسن تصادفی: رنگ سبز نماد برکت است به امید این که این رنگ همانند سمبلش برکت را برای مردم به همراه داشته باشد. هرچند برکاتش هم اکنون هم دیده می شود. اتحاد همدردی ابتکارات جالب عدم توجه به هر تفاوت همه یک پارچه ایم همه همرنگیم همه سبزیم سبز باشید و سبز بمانید |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/04/26ساعت 2:30 توسط فاطمه مهرعلی زاده |
|
|
روز باد یکی بود یکی نبود. یه خونواده ای بودن که یه خونه داشتن. به خوبی و خوشی توش زندگی می کردن. اصلا اهل مال دنیا نبودن. اصلا مادیات براشون مهم نبود. فقط یه سقف می خواستن برای بالا سرشون و غذا برا خوردن. یه روز از همین شبا یکی میاد با زبون خوش زور، بلندشون می کنه می گه این خونه مال منه. هرچی بیچاره ها می گن بابا این خونه ی ماس، قبول نمی کنن. می گن خودمون ساختیمش. گوش نمی دن. شکایت می کنن. پلیسا می ریزن سرشون که خفه شید! کی گفته؟ حرف همونیه که ما می گیم. ببینین چقدر زور داریم. سند خونشون رو ازشون می گیرن و از بین می برن. همه ی دلیلاشونو با کلی کاغذ پاره ی دیگه می سوزنن. آخه اینا که ارزش نداره. اینور می رن کسی گوش نمی ده (یعنی کسایی که باید گوش بدن اینکارو نمی کنن. آخه خواب بودن.) اونور می رن همینجور الکی از چشاشون اشک میاد و سر و صورتشون همینطور بیخود بیخودی کبود می شه. اینام که دیدن دستشون به هیچ جا بند نیست داد زدن، فریاد کشیدن، ناله و نفرین کردن، چی کار می کردن بیچاره ها. سی سال خون دل خوردنشون دود شد رفت تو زمین. یه دختر داشتنن خیلی فوضول بود تو همه جا سرک می کشید عشق فیل گرفتن با موبایل بود. یه روز که داشت راس راس راه می رفت تا ازش فیل بگیرن یهو همین طور بیخودی خون بالا آوورد و مرد. حالا که اونا گوشه ی خیابون می خوابن و از مردم کمک می خوان بهشون می گن (مردم نه آ همون مالکین جدید خونه) دیدید مال دنیا براتون مهمه! دیدین چقدر بدبختین که حرف ندارین بزنین داد می کشین! اگه بلدین برین دادگاه شکایت کنین راستی اونا حالا باید چی کار کنن؟ یه خونه ی جدید بسازن؟ خونه رو پس بگیرن؟ بی خیال مال دنیا بشن برن تارک دنیا بشن؟ برن دادگاه شاکی شن (ولی در دادگاه که بستس؟ دادگاه بیست و چهار ساعته بستس آخه همه توش خوابیدن در بزنیم بیدار می شن گناهی ها) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/04/22ساعت 5:7 توسط فاطمه مهرعلی زاده |
|
|
روز باد چند سوال از اصولگرایان: خون مسلمان با مسلمان تفاوت دارد؟ خون مسلمان غزه ای رنگین تر از دیگر مسلمان است؟ آیا خون آن زن مسلمانی که در آلمان کشته شد با دیگر مسلمانانی که چه در داخل و چه در خارج از ایران کشته می شوند و آن هم به ناحق تفاوت دارد؟ آیا باید برای کشته شدن یک زن کل دنیا را برهم ریخت ولی در برابر قتل عام مسلمانان چینی سکوت کرد؟ چطور صدا و سیمای ایران جنگ های لبنان و غزه با اسرائیل را پخش مستقیم می کند و نامش اطلاع رسانی می گذارد ولی در مورد مرگ دو کارگر مسلمان چینی که یک استان را به آشوب کشید و خدود 150 نفر مسلمان تا کنون کشته شده اند تنها می گوید: دو کارگر در یکی از معادن چین کشته شدند همین و لاغیر اصلا همه ی آنهایی که در خیابان های ایران صرفا برای احقاق حق خود گرد آمده اند خس و خاشاک، اصلا خود بزغاله، آشغال، وطن فروش، هر لقبی که دوست دارید به ما بدهید ایرادی ندارد عادت داریم. می دانم عشق اسلامی که نمی دانم پیامبرش محمد بن عبدالله (ص) است یا ملامحمّدعمر و بن لادن و مصباح یزدی، کورتان کرده (حب الشیئ یعمی و یصم) ولی آیا صدای کشته شدن مسلمانان چینی را نمی شنوید یا غرق ذکر گفتن با تسبیح های Made In China هستید و وقت ندارید؟ یا دارید با باتوم، هموطنان وطن فروشتان را کمی امر به معروف می کنید؟ کمی تفکر کنید تا بفهمید اسلامی که این آقایان تبلیغ می کنند همان اسلام عمر و عاص است که به نفع معاویه و در برابر حق قرآن بر سر نیزه می کند چرا قرآن سر نیزه را دال بر به حق بودن این افراد می دانید؟ اگر این ها واقعا محق بودند و دردشان درد اسلام، چرا در برابر اجحافی اینچنینی سکوت کرده اند؟ مگر ایرانی با ایرانی فرق دارد؟ مگر خون ایرانیان مقیم تهران از خون مردمان مقیم اهواز و ... رنگین تر است؟ چرا آنها باید چند سال این گرد و غبار را تحمل کنند ولی همین که رد پای این گرد و غبار در تهران پیداشد بلافاصله شهر تعطیل شود؟ چرا باید بین مردم تهران ماسک رایگان توزیع شود ولی در دیگر استان ها خبری از این بخشش ها نباشد؟ همین مثال های ساده را بخوانید تا بدانید که اسلامی که آقایان مبلغش هستند همان اسلامی است که عمروعاص می خواست و تبلیغ می کرد انشاءالله که بز است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/04/22ساعت 5:6 توسط فاطمه مهرعلی زاده |
|
|
روز رام چهارمین بیانیه مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم در اعتراض به تأیید دهمین انتخابات ریاست جمهوری اسلامی ایران از سوی شورای نگهبان بسم الله الرحمن الرحیم ملت شریف ایران سرانجام شورای نگهبان دهمین انتخابات ریاست جمهوری ایران را بدون توجه به استدلالات کاندیداهای معترض و اعتراضات به حق مردم و دلسوزی های علماء و مراجع و احزاب و مشفقان نظام، به گمان این که اظهارنظر آنان غائله را ختم می کند، رسماً تأیید و سلامت آن را اعلام کرد و حتی برخی از آنها سلامت این انتخابات را در سی سال گذشته بی نظیر توصیف نمودند. شورای نگهبانی که برخی از اعضاء فقها و حقوقدان های آنان از ماههای قبل اظهار نظر کرده و بیطرفی خود را در انظار مردم مخدوش نموده بودند در صورتی که داور و قاضی اگر در رابطه با پرونده ای طرفداری کرده باشد، حق قضاوت در آن را ندارد. جای شگفتی است انتخاباتی که در برابر چشم همگان از بیت المال جهت ترویج یکی از کاندیداها به طور وسیع استفاده می شد و در مقام جمع آوری رأی از امکانات دولتی بهره برداری شد. رسانه ملی به بهانه های مختلف در ترویج و تبلیغ تبعیض آمیز به نفع یک کاندیدا دائماً در تلاش بود. از سویی چهره های خدوم انقلاب و نظام برای مخدوش کردن کاندیداهای دیگر مورد هجمه قرار گرفتند و شگفتا که قوه قضائیه هیچ واکنشی از خود بروز نداد و حتی به همان مقدار در رسانه ملی حق دفاع به آنان داده نشد. ناظرین کاندیداها که قانوناً باید پیش از مهر و موم کردن صندوق ها تا نهایت تجمیع آراء حضور می داشتند در اکثر صندوق ها بعد از مهر و موم صندوق ها اجازه ورود به آنان داده شد و در بسیاری از صندوق ها نماینده ای از آنان را نپذیرفتند و در هنگام تجمیع آراء اساسا اجازه حضور نداشتند و در نتیجه با اضافه بودن تعداد آراء مأخوذه با بیش از واجدین شرایط آراء مواجه بودیم. با شتاب بسیار متأسفانه در اعلام نتایج از حیثیت رهبری نیز سرمایه گذاری شد. با توجه به شکایات زیاد و دلایل محکمی که کاندیداهای دیگر داشتند، به آنان توجه نشد. در فضایی کاملا امنیتی، صدای حق طلبی مردم را که توأم با آرامش بود، به خشونت کشیدند. و متأسفانه با ده ها کشته و زخمی و بازداشت غیرقانونی صدها نفر مواجه شدیم، مطبوعات و روزنامه ها یکی پس از دیگری تعطیل یا سانسور شدند، سایت ها فیلتر گردید و حتی بر خلاف اصل 25 قانون اساسی تلفن های همراه و پیامک های مردم نیز روزها قطع گردید و هنوز در تهران وصل نشده است. تعجب از این است که وزارت ارتباطات از خود سلب مسئولیت می کند و مسئولیت آن را به عهده دیگران قرار میدهد. با همه این اشکالات آیا می شود مشروعیت انتخابات را به صرف تأیید شورای نگهبان پذیرفت؟ آیا با این وضعیت می توان دولت برآمده از این همه تخلفات را مشروع دانست؟ آیا دولت می تواند به عنوان نماینده مردم در اموال و سرنوشت آنان دخالت نماید؟ و... مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم ضمن تشکر از همه مردمی که در صحنه حضور یافتند و مصایب و سختی های بسیار را تحمل نمودند به ویژه آنان که عزیزانشان را از دست دادند یا آسیب هایی دیدند و سختی هایی دیدند و یا دستگیر شدند. خود را در مصایب و گرفتاری های آنان شریک می داند و به روان پاک شهیدان مظلوم حوادث اخیر درود می فرستد و همواره خود را در کنار مردم می داند. و از کاندیداهای محترمی که حقوقشان ضایع گردید خصوصاً از جناب آقای مهندس میرحسین موسوی نخست وزیر خدوم دوران دفاع مقدس و جناب حجت الاسلام و المسلمین کروبی یار قدیمی امام راحل(ره) و همه آنان که از حقوق مردم دفاع می کنند به ویژه از مراجع معظم تقلید و علمای بزرگوار حوزه های علمیه، تشکر می نماید و از خداوند متعال برای همه آنان طول عمر با عزت و شوکت مسألت دارد. و درخواست عاجزانه ما از علمای اعلام و بزرگان دین این است که در این مصیبت بزرگ که حیثیت به دست آمده از ده ها هزار خون شهدای عزیز و زحمات طاقت فرسای ایثارگران جانبازان و هدایت و حمایت روحانیت مبارز به ویژه رهبر کبیر انقلاب حضرت امام خمینی(ره) در معرض خطر جدی است، با احساس مسئولیتی که همواره داشته اند باز هم اقدام مناسب را انجام دهند. چرا که سرنوشت حوزه و علما با سرنوشت نظام گره خورده است و اگر مردم نظام را در برابر خود بدانند قطعاً روحانیت و حوزهها را در برابر خود می دانند در حالی که به گواه تاریخ، عالمان شیعه به پیروی از مولای خود همواره خصم ظالم و عون و یاور مظلوم بوده اند. همچینین از قوه قضائیه می خواهیم هرچه زودتر افراد دستگیر شده در اجتماعات آرام را آزاد کند و عاملان و آمران ضرب و شتمها، قتل ها و تخریب های کوی دانشگاه و جاهای دیگر را شناسایی و مجازات نماید. مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/04/21ساعت 8:40 توسط فاطمه مهرعلی زاده |
|
|
روز رام سخنان رهبری در حوزه ی علمیه ی قم در اوایل انقلاب شاه گناهش همین بود که می گفت آنچه من می گویم، نه آنچه ملت می خواهد. امروز هرکس این منش را تکرار کند کاری مطرود و محکوم را انجام داده است متن سخنرانی امام خمینی در 15 خرداد 1342 آقا! من به شما نصیحت می کنم، ای آقای شاه! ای جناب شاه! من به تو نصیحت می کنم؛ دست بردار از این کارها. آقا! اغفال دارند می کنند تو را. من میل ندارم که یک روز اگر بخواهند تو بروی، همه شکر کنند. من یک قصه ای را برای شما نقل می کنم که یپرمردهایتان، چهل ساله هایتان یادشان است، سی ساله ها هم یادشان است. سه دسته، سه مملکت اجنبی- به ما حمله کرد: شوروی، انگلستان، آمریکا به مملکت ایران حمله کردند؛ مملکت ایران را قبضه کردند؛ اموال مردم در معرض تلف بود، نوامیس مردم در معرض هتک بود، لکن خدا می داند که مردم شاد بودند برای اینکه پهلوی رفت. من نمی خواهم تو اینطور باشی؛ نکن. من میل ندارم تواینطور بشوی، نکن! اینقدر با ملت بازی نکن! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/04/21ساعت 8:37 توسط فاطمه مهرعلی زاده |
|
|
کدیور: بنا بر استدلال آقای خامنه ای خون شهدای انقلاب 57 به گردن آیت الله خمینی است و نه شاه روز مهر شنبه ، 13 تیر 1388 چکیده سخنرانی مشروح آیت الله محسن کدیور در مجلس ختم شهدای کودتای ۲۲ خرداد که در آمریکا برپا شده بود: در مجلس ختم شهدای جنبش سبز مردم ایران دور هم جمع شده ایم. ما می گوییم مقام محترم رهبری دامه ظله به واسطه حمایت زودهنگام از رئیس جمهور بدنام قبل از طی مراحل قانونی، بی طرفی و انصاف لازم جهت داوری در این غائله را از دست داده، متاسفانه در مقابل مردم قرار گرفته اند. سرکوب سبوعانه تظاهرات مسالمت آمیز مردم، مردم معترض، توسط نیروی انتظامی، بسیج و ماموران لباس شخصی کاری کاملا غیر قانونی بوده است. وزارت کشور، قوه قضاییه و مقام محترم رهبری در تجاوز به حقوق قانونی مردم مقصرند و نسبت به خون های به ناحق ریخته شده و تخریب اموال عمومی و خصوصی و ضرب و جرح مردم بی دفاع باید پاسخگو باشند. این سخن که گفته می شود هر کسی که مردم را به خیابان فرا خوانده مسئول خون آنهاست مثل این است که بگوییم مرحوم آیت الله خمینی مسئول خون شهدای انقلاب اسلامی است نه شاه معدوم. مثل اینکه بگوییم رسول الله مسئول خون شهدای بدر و اُحد بوده است نه مشرکان به خاطر اینکه پیغمبر مردم را دعوت کرده است به احد و بدر. دستگیری بی سابقه سران احزاب مخالف دولت و آغاز شوهای تلویزیونی اقرارهای تحت فشار بر خلاف قانون و من صریحا بگویم نوعی اعلام حکومت نظامی در ایران است. حکومت نظامی که شاخ و دم ندارد. سانسور شدید مطبوعات، کاهش سرعت اینترنت وگاهی قطع آن، قطع تلفن همراه، قطع پیامک علائم کامل حکومت کودتا و برخلاف نص قانون اساسی است. آن وقت گستاخانه دم از قانون گرایی می زنند. اگر قرار است قانون رعایت شود اوّل از همه باید قانون آحاد مردم رعایت شود. مردم به شکل مسالمت آمیز اعتراض دارند. بدون هیچ شعاری به خیابان های تهران آمده اند. می گویند رای ما کو؟ به جای اینکه آدرس رای آنها را به آنها نشان بدهیم سرکوبشان می کنید؟ به خاک و خونشان می غلطانید؟ این فیلم هایی که در دنیا پخش شده، آیا اینها وهن اسلام نیست؟ آیا کسی باور می کند اگر شما در خیابان با مردم اینگون وحشیانه رفتار می کنید با دشمنانتان چگونه رفتار خواهید کرد؟ امروز وقتی این فیلم ها در دنبا پخش می شود که مردم بیگناه را در خیابان به خاک و خون می کشند باور کنید که این بالاترین ضربه ای بود که شما به اسلام و تشیع در دنیا وارد کردید. ماموران شما به نام دین باتوم بر سر مردم می کوبند. بعد آدرس غلط می دهید. فرافکنی می کنید. می گویید مردم می خواهند دیکتاتوری برپا کنند. در قاموس سیاسی دیکتاتوری معنای دیگری دارد. دیکتاتوری معنایش این است که یک نفر به جای همه تصمیم بگیرد. معنایش این است یک نفر مادام العمر حکومت کند. معنایش این است که مقام پاسخگو نباشد. معنایش این است که هیچ نهاد رسمی بر او نظارت نداشته باشد. آیا این صفات در ما جمع است یا در شماها؟ الآن تلقی حاکمیت و مردم متضاد شده است. ۱۸۰ درجه مقابل هم قرار گرفته است. حاکمیت پشت گرم به قوه قهریه، به پول نفت، به رادیو تلویزیون انحصاری. مردم جز خودشان و خدایشان هیچ چیز ندارند. ولایت فقیه اکنون سه راه حل بیشتر ندارد. ۱- به سرکوب مردم ادامه دهد. استبداد دینی را در ایران مسلط کند. به سلطنت مشروعه یا حکومت اسلامی یا خلافت اسلامی اقدام کند. جمهوریتش را حذف کند و بر قبر جمهوریت پایکوبی کند. ۲ - ولایت فقیه آن چنان که در قانون اساسی آمده است باقی بماند اما به عنوان نماد ملی و سمبل وحدت اسلامی تبدیل شود. از منازعات داخلی ارتفاع بگیرد و به مقام عالی و تشریفاتی تبدیل شود. مانندامپراطور ژاپن - پادشاه هلند و یا ملکه انگلستان که آنها قانونا اختیارات فراوان دارند اما هرگز مجاز به استفاده از آنها نیستند. آنها سمبل کشورند. ولکن اراده ملی در دست نخست وزیر یا رئیس جمهوری مطابق قانون اساسی هست. این هم راه حل دوم یعنی اینکه بماند اما سلطنت کند، نه حکومت. ۳- به طورکلی از قانون اساسی حذف شود. به پیش نویس قانون اساسی رجوع شود و جمهوری اسلامی منهای ولایت فقیه (تشویق حضار) آغاز شود. و حکومت و جامعه به روشهای اسلامی اداره شود یعنی تا وقتی که مردم بخواهند و شورای نگهبانی منتخب نمایندگان مردم انتخاب شود. این هم ممکن هست. متاسفانه شاهد این هستیم که راه اوّل پیش گرفته شده است اما به نظر می رسد اگر دوست دارند به راه حل سوم دچار نشوند چاره ای جز راه حل دوم نخواهند داشت. .
امروز تدبیر دکتر محمود احمدی نژاد، بی طرفی آیت الله جنتی، عدالت عالی جناب قاضی سعید مرتضوی، اخلاق برادر حسین شریعتمداری نمایانگر عدالت و تدبیر حاکمیت درجامعه ما هست. . انتظار ملی از مجلس خبرگان بررسی شرایط لازم تدبیر و عدالت هست. راستی اگر در زمان شاه معدوم، قبل از انقلاب اسلامی مردم چنین اعتراض می کردند، شاه با آنان چه رفتاری می کرد؟ می پرسم رفتار ولی فقیه مدبر عادل با شاه ظالم سرسپرده اجنبی چه تفاوتی داشته است. آیا شاه معدوم مخالفان خود را نوکر و بازیخورده اجنبی و مخل امنیت و نظم عمومی معرفی نکرد؟ آیا شاه به واسطه پخش اعلامیه های رهائی بخش مرحوم آیت الله خمینی از صدای بی. بی. سی، ما انقلابیون را انگلیسی نخواند؟ آیا شاه برای بدنام کردن معترضان و منتقدانش چماقداران و ماموران لباس شخصی را به تخریب اموال عمومی و تعرض به جان و مال مردم وانداشت و آنگاه آنها را به راهپیمایان و معترضان نسبت دهد؟ آیا شاه مطبوعات و رسانه ها را به محاق سانسور و تعطیلی نکشاند؟ با احترام می پرسم نحوه مقابله شما با اعتراض مسالمت آمیز مردم چه فرقی با سرکوب شاهنشاهی داشته است؟ به کرات در خطبه ها از واژه دیکتاتوری در سخنانتان استفاده کردید، معنی دیکتاتوری این نیست. دیکتاتوری این است که مطبوعات را تعطیل کنید. مامور می فرستید که تیتری بفرستید که تیتری مقابل میل ما نزنند. دیکتاتوری این است که مقام مادام العمر داشته باشید. مقابل مردم پاسخگو نباشیم. انصاف بدهید کدام دیکتاتوری است؟ ما انقلاب نکردیم تا استبداد سکولار به استبداد دینی تبدیل شود. ما انقلاب نکردیم که استبداد شاهنشاهی تبدیل به استبداد دیگر شود. ما انقلاب کردیم تا هرنوع استبدادی چه با تاج، چه با عمامه از میان برود. این جمله را توجه کنید: «مردم اگر متوجه باشند و هوشیار باشند، اگر نشانه های کبر و غرور و خودخواهی را در زمامداران فورا ببینند و بشناسند و خیرخواهانه اعتراض کنند و اگر احساس کردند که زمامدار در صدد رفع این بیماری نیست در مقابل او تعرض کنند یقینا آن بیماری علاج خواهد کرد. ۳۰ خرداد ۱۳۶۳ روزنامه جمهوری اسلامی - آیت الله خامنه ای» من خدمت مقام معظم رهبری متواضعانه و مودبانه عرض می کنیم که ما احساس کردیم رهبرمان متوجه بیماری نیست و به او تعرض کرده ایم. آیا ممکن است که این بیماری علاج شود (تشویق حضار) ما دو فاتحه داریم. فاتحه شهیدان ما که نه قبرشان را می دانیم نه گذاشتند که عزیزانشان برایشان بگریند. آنها را از کمترین حقوق شرعی محرومشان کردند و امروزدر غربت به یاد آنان جمع شده ایم. امروز مجلس ترحیم دیگری هم در ایران برقرار هست. ما فاتحه شهیدان را داریم و دیگران فاتحه جمهوریت نظامشان را. راستی کدامیک پیروز می شویم؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/04/16ساعت 4:19 توسط فاطمه مهرعلی زاده |
|
|
روز مهر همیشه وقتی در تاریخ اسلام می خواندم که معاویه در برخوردش با حضرت علی (ع) چه حیله هایی به کار زد و یا عمروعاص چگونه به روش های ساده ای خلق الله را فریب می داد حیرت می کردم و از خود می پرسیدم که راستی مومنین این اندازه ساده بودند که به همین راحتی فریب دغلکاری آنها را می خورده اند؟ در قضیه ی حکمیت خیلی ساده قابل تشخیص بود که عمروعاص کلک زده است و بنابراین قول و قرارها قابل فسخ بود اما وقتی غوغا در می گیرد و معاویه ها خونخواه خلیف می شوند دیگر برای عوام قدرت تمییز نمی ماند. اما از شبی که مناظره ی آقایان موسوی و احمدی نژاد را دیدم دریافتم که قضیه خیلی هم پیچیده نیست و چه راحت می شود نعل وارونه زد و خلقی را فریفت. البته بخش اعظم مردم ایران این فریبکاری را دریافتند و این را در پیوستن به موج سبز نشان دادند اما من این نوشته را برای کسانی می نویسم که بعد از مناظره به عنوان تجلیل از حمله ی آقای احمدی نژاد به آقای هاشمی و دیگران، باری ایشان لقب دزدگیر 88 را برگزیدند که اشاره به این داشت که ایشان آدم سالمی است و طرف مقابلش ناسالم است. این جا می خواستم نشان دهم که چه طنز غریب و فریب آشکاری در این ژست (یا همان نعل وارونه) نهفته است و چه پیامدهای جدی منطقی ای باری نظام دارد. البته بعدا معلوم شد که سررشته در دست کس دیگری بوده است. آقای احمدی نژاد حمله به آقای موسوی را با حمله به آقای هاشمی آغاز کرد و با فاسد خواندن تلویحی ایشان و خانواده شان می خواست چنین بنمایاند که من آمده ام تا جلوی این فسادها را بگیرم و هیچ اطلاعی هم از فساد یا سلامت آقای هاشمی ندارم. فقط می خواهم نشان بدهم که این رفتار آقای احمدی نژاد یک خودزنی آشکار بوده است و می توانست بهانه ی خوبی برای آقای موسوی باشد برای مانور جدی روی همین یک موضوع اما موسوی که ماخوذ به حیاست فرصت نکرد تا پاسخ مناسب برای آن رفتار را بیابد. اکنون می بینیم که همین ادعای آقای احمدی نژاد چگونه دلیل خوبی بر دروغگویی ایشان و چگونه بعدا پای پدر معنوی ایشان نیز به این خودزنی کشیده شد. مفهوم ادعای آقای احمدی نژاد این است: آقای هاشمی و خانواده اش فاسدند و بنابراین مردم باید به احمدی نژاد رای دهند تا او بیاید و دست این فاسدان را از بیت المال کوتاه کند. اکنون خیلی ساده دو گزینه بیشتر نداریم. این ادعا یا درست است یا غلط. اوّل: اگر ادعا درست باشد. آنگاه می گوییم جناب آقای احمدی نژاد شما چهار سال پیش هم با همین ادعا از مردم رای گرفتید اکنون این ماییم که باید از شما بپرسیم در چهار سال گذشته باری مبارزه با فساد اسن خانواده چه کردید؟ کدامک مدارک فساد را به دستگاه قضایی تحویل دادید؟ کدام پرونده ی فساد را ازاین خانواده افشا کردید و به جریان دادرسی انداختید؟ اکنون این شمایید که باید گزارش دهید در چهار سال گذشته کدام بخش از اموالی که ادعا می کنید این خانوان از راه رانت خواری و فاسد به چنگ آورده اند را به بیت المال برگردانیده اید؟ چرا بعد از انتخابات سال 1384 دیگر خبری از فساد این خاندان ندادید و پیگیری نکردید؟ مگر دفتر رهبری حیاط خلوت شما نیست و مگر مقام رهبری با شما شش دانگ نیست؟چرا این پرونده ها را به ایشان ندادید تا به قوه ی قضاییه دستور رسیدگی بدهند؟ پس اگر ادعایتان درست باشد ولی در این چهار سال برای قطع دست این خاندان و بازگزداندن اموال به یغما رفته از بیت المال کاری نکرده باشید بدین معنی است که بار قبل از روی فریب کاری به ملت دروغ گفته اید در حال که نه عزم و نه توان مبارزه با فساد این خاندان را نداشته اید و تنها یک ادعای فریبکارانه کرده اید و ظاهرا هم در چهار سال گذشته در این باره کاری نکرده اید، چون اگر کاری کرده بودید حال به جای تکرار اتهامات سابق گزارش اقدامات خود را می دادید. بنابراین اکنون ما باید از شما سوال کنیم وعده ی مبارزه با فسادتان چه نتیجه ای برای ما داشته است؟ شما که قدرت یا اراده ی مبارزه با فساد را ندارید چرا دوباره وعده ی دروغ می دهید؟ اما ممکن است بگویید که من پرونده های فساد این خانواده رابه رهبری و قوه ی قضاییه که زیر نظر رهبری است داده ام ولی آنها اجازه نداده اند رسیدگی شود. آنگاه این پرسش پیش می آید که چرا رهبری و قوه ی قضاییه به این فسادها رسیدگی نمی کنند؟ و چرا شما بهجای حمله به آقای موسوی به رهبری و قوه ی قضاییه حمله نمی کنید و آنها را متهم به حمایت از مفسدین نمی کنید؟ و مهم تر از این پرسش دیگری است و آن این که چرا آقای خامنه ای کسی را تا این جد آلوده است به ریاست مجمعتشخیص مصلحت نظام نصب کرده است و اجازه داده است یکی از مهم ترین ارکان نظام تحت امر یک فرد فاسد باشد؟ یا چرا ایشان به قوه ی قضاییه دستور رسیدگی جدی نداده است؟ بنابراین اگر ادعای احمدی نژاد در مورد فساد آقای هاشمی و خاندانش درست باشد کسانی که زیر سوال می روند که خود ایشان و پدر معنویشان (رهبری) هستند که چرا در این چهار سال هیچ اقدامی نکرده اند. مگر بار قبل آقای احمدی نژاد با همین وعده رای مردم را نگرفت؟ اکنون گزارش بدهد برای باز گرداندن اموال مردم چه کرده است و اگر رهبری مانع بوده است بگوید چرا؟ آیا در این فساد ادعایی پای کسان دیگری هم در میان است که آقای احمدی نژاد و رهبری نمی خواهند پای آنان به وسط کشیده شود؟ دوم: اگر این ادعا دروغ باشد: آنگاه بدا به حال ملتی که باید بنشیند و فریبکاران او را با این حیله های کودکانه به بازی بگیرند. و آنگاه این پرسش پیش می آید که پس نقش رهبری به عنوان شاخص اصولگرایی در نظام و ه عنوان پدر معنوی آقای احمدی نژاد چیست؟ چه چیزی باعث می شود که رهبری در برابر چنین رفتارهای فریبکارانه و چنین جفاکاری هایی در حق دوستان سابق خودش و مردم کشور ساکت بنشینند؟ سکوتی که به عنوان تایید ضمنی تلقی می شود. اگر این ادعاها دروغ بوده است آیا همین کفایت نمی کرد که شورای نگهبان آقای احمدی نژاد را به عنوان یک فرد فاسق رد صلاحیت کند؟ مگر این که بپذیریم رهبری هم با طرح این ادعاها از سوی احمدی نژاد موافق بوده است که در این صورت شریک جرم ایشان و فاقد صلاحیت های رهبری خواهند بود. اما حالت دیگری هم می توان متصور شد. این که آقای احمدی نژاد بگوید ادعای من درست بوده و هم من و هم رهبری و و هم قوه ی قضاییه در این مورد اقدام کرده ایم، امّا آقای هاشمی آن اندازه قدرتمند است و که زور همه ما به ایشان نمی رسد و نمی توانیم جلوی فساد ایشان را بگیریم و نمی توانیم اموال غارت شده را به مردم بازگردانیم. در این صورت می گوییم پس آقایان!شما که حتا قدرت مدیریت و اصلاح دوستان خودتان را در داخل کشورتان را ندارید و فاسد در پستوخانه هایتان رسوخ کرده است و توان اصلاح آن را ندارید پس چرا ادعاهای بزرگ می کنید و انگشت درکرده اید و می خواهید عالم را مدیریت کنید و نظام جهانی را متحول کنید و صلای نابودی استکبار را سر داده اید؟ لطفا کوتاه بیایید و همین کشور خودمان را از دست فساد و فقر و تبعیض نجات دهید. بنابراین هرجور که به قضیه نگاه کنید این آقای احمدی نژاد و پدر معنویشان هستند که متهم خواهند شد که یا دروغ می گویند یا در فساد ادعایی هاشمی شریکند و خودشان نمی خواهند به این فسادها رسیدگی شود و یا این که اصولا برای اصلاح آن ناتوانند و احتمالا برای لاپوشونی همین ناتوانی است که دائما می گوسند می خواهیم نظام جهانی را اصلاح کنیم. اما دم خروس وقتی آفتابی شد که آقای خامنه ای در هفته ی بعد از انتخابات در نماز جمعه اعلام کرد که اتهام فساد به آقای هاشمی اتهامی نادرست است و اعلام کرد که ایشان را فرد صالحی می داند که اموال خود را در راه انقلاب داده است. اکنون این شبهه پیش می آید که اگر آیت الله خامنه ای درست می گویند که هاشمی آدم سالمی است پس ثابت می شود آقای احمدی نژاد دروغ گفته است و مردم درست تشخیص داده اند که ایشان دروغگوست. در این صورت سوال این است که چرا رهبری قضیه را مسکوت گذاشت تا انتخابات تمام شود و اجازه داد آقای احمدی نژاد از این مسئله سوءاستفاده کند و بخشی از مردم را بفریبد. چرا رهبری فردای مناظره سخنی نگفت یا اطلاعیه ای نداد و این گفته ها را تکذیب نکرد؟چرا یک هفته بعد از انتخابات اعلام کرد که آقای هاشمی فرد سالمی است؟ آیا همین کفایت نمی کرد که شورای نگهبان که مدعی اطاعت از ولایت است اعلام کند که آقای احمدی نژاد به علت دروغگویی دیگر صلاحیت کاندیداتوری را ندارد؟ و آیا همین کفایت نمی کرد که حرف رقبای آقای احمدی نژاد را جدی بگیریم که می گفتند کسی که به راحتی دروغ می گوید راحت هم می تواند در انتخابات تقلب کند و بنابراین اعتمادی به وزارت کشور احمدی نژاد نداشته باشند؟ بنابراین اگر آقای خامنه ای درست می گوید که هاشمی فرد پاکی است پس باید بپذیریم که احمدی نژاد دروغگوست و به تبع آن بپذیریم که از این چنین فردی امکان تقلب در انتخابات هم می رود و اگر رهبری در یان سخن صادق است چرا به صدا و سیما دستور نمی دهد که طبق قانون به افرادی که توسط آقای احمدی نژاد متهم شدند فرصت داده شود تا در همان صدا و سیما از خود دفاع کنند؟ اما اکنون سوال جدی تر این است که مگر امکان دارد فدری مثل احمدی نژاد که خود را مقلد و فدایی و مرید رهبر می داند جرات کند بدون اجازه ی ایشان چنین گسترده مقامات نظام را به فساد متهم کند؟ منطق حکم می کند که ایشان در امری چنین مهم اجازه گرفته باشند و مگر مرید بی اذن مراد آب می خورد؟ بنابراین باید بگوییم این دروغ که از زبان احمدی نژاد تکرار شد با تایید رهبری و باری فریب مردم بوده است. در واقع این سناریو ساخته ی همان پدر معنوی است تا به این طریق هم اعتبار کسانی را که برای قدرت خویش تهدید محسوب می کند از بین ببرد هم برگ برنده ای به کاندیدای محبوب خودش داده باشد و هم بعدا بیاید و پدرانه بگوید این حرف درستی نبوده است و دامن خود را از این حرکت مبرا کند. در واقع این سناریو ساخته ی احمدی نژاد پدر(رهبری) بوده است که توسط احمدی نژاد پسر (رئیس دولت) اجرا شده است. البته احتمال دومی هم وجود دارد و آن این که آقای خامنه ای در صحبت های نماز جمعه دروغ گفته اند و آقای هاشمی واقعا فاسداست ولی ایشان اعلام می کند که هاشمی فرد سالمی استو دراین صورتبه علت کتمان حقیقت و دفاع از فساد، عدالت آقای خامنه ای ـ که شرط رهبری است ـ از بین می رود. اما این سناریویی که توسط احمدی نژاد پدر طراحی و توسط احمدی نژاد پسر اجرا شد یک اشکال مهم دیگر نیز داشت. آقای احمدی نژاد عملا اعلام کردند که تمام سه نسل مدیران قبلی خودش 0مدیران دولت های موسوی هاشمی و خاتمی) فاسد بوده اند. در این صورت این سوال پیش می آید که مگر در این سی سال آقای خامنه ای یا رئیس جمهور یا رهبر نبوده است؟ رهبری که سی سال در عالی ترین مقامات کشور نشسته است در تمامی فساد این سی سال سهیم است. چرا که سه حالت بیشتر نیست. یا نمی دانسته است یا می دانسته و سکوت کرده است و یا هم می دانسته و هم تایید نموده است. اگر دو مورد اوّل باشد به منزله ی بی کفایتی ایشان است و اگر مورد سوم باشد به منزله ی فساد. اما اگر بگوییم که می دانسته ولی نتوانسته مانع فساد شود، می گوییم رهبری که ناتوانی اش در این سی سال ثابت شده است خود به خود از شرایط رهبری ساقط شده است و آینده ی نظامی که زیر نظر او باشد نیز به فساد بیشتر می انجامد. یعنی چه تضمینی هست که مدیران جدید نیز به فساد گرفتار نشوند؟ از این فراتر آیا نظامی که سی سال گذشته تمام هنرش این بوده که بهترین مبارزان و نخبگان و مدیران خود را به آدم های فاسدی تبدیل کند، می تواند مانع فسادهای نو شود؟ اگر نسل مدیران اوّل انقلاب که همه شان در انقلاب شرکت داشته اند و محصول انقلابند، فاسد شده باشند، قطعا نسل آقای احمدی نژاد و دوستانش نیز که دست پخت همین نظام فاسدند، قطعا باید فاسد باشند و نظامی که همه ی محصولاتش به فساد آمیخته است نظامی است که ذاتا فاسد است و برای اصلاح آن باید تغییرات اساسی و ساختاری در آن بوجود آید. بنابراین می بینیم که همان ادعای ساده ی آقای احمدی نژاد پدر و پسر فاسدند یا این که نظام فاسد است و همه ی شخصیت ها و نخبگانی که این نظام تولید می کند فاسدند. چو پرده دار به شمشیر می زند همه را / کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند . . . حالا نمی دانم ساده لوحانی که بعد از مناظره ی موسوی و احمدی نژاد، شعار «دزدگیر 88» را برای احمدی نژاد ساختند تا چه اندازه فکرشان می کشد که درک کنند که این حرف های احمدی نژاد به آن معنی است که این نقشه را خود «شاه دزد» کشیده است؟ و خدا نکند که بفهمند چون اگر بفهمند چنان از درون فرومی ریزند که ممکن است دست از خود دین نیز بشویند. چون معمولا دین اینان عاریتی و مقلدانه و مریدانه است. اکنون وقتی یک باره پرده برافتد و فرد ببیند آن که «مراد»ش می پنداشت همه ی اسن ها را مستمسک کرده بود تا بر خر مراد سوار شود، چه روزگاری و چه احوالی پیدا می کند. در این شب سیاهم جز وحشتم نیافزود / زنهار از این بیابان زین راه بی نهایت سخن را با کلامی از مولای متقیان به پایان می برم که در عهدنامه ی خود به محمّد بن ابی بکر هنگامی که حکومت مصر را به او می داد فرموده است (نامه 27نهج البلاغه ترجمه آیتی) «رسول الله (ص) فرمود که من بر امت خود از مومن مشرک باک ندارم. زیرا مومن را خدا به سبب ایمانش باز می دارد و مشرک را به سبب شرکش سرکوب می سازد ولی بر شما از آن که به دل منافق است وبه گفتار عالم، می ترسم. که چیزهایی می گوید که شما می پسندید ولی کارهایی می کند که نمی پسندید» محسن باوفا؛ مدرس دانشگاه؛ دهم تیرماه 1388 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/04/16ساعت 4:16 توسط فاطمه مهرعلی زاده |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
اینجا وبلاگ یک ادبیات خوانده ی عاشق حقوق است که تمایل شدیدی به حقوق به خصوص جزا و جرم شناسی دارد
در خیلی از مباحث حقوقی فضولی می کند و در هر سایت مربوط به حقوق سر و کله اش پیدا می شود به این امید که روزی حقوقدان شود علاقمند و منتقد فقه اسلامی است و تمایل شدیدی به بحث با معتقدین ادیان مختلف حتا فرقه هایی که ضاله نامیده می شوند دارد تا بداند که چه می گویند. |
| آرشیو موضوعی |
|
ادبیات و فرهنگ حقوق متفرقه سیاسی اجتماعی |
| پیوندها |
|
هامی دادخواهی در رگ تاک قانون سپید قانون عشق بصائر آلاچیق سایت حقوق سایت دکتر حسین میر محمد صادقی اتوپیا انتخابات سفیر لینک بانک قوانین مقالات جزوات و کتب حقوقی |
|
RSS
|